تبليغاتX
عشق من و ما
عشقي كه پرپر شد
 

غم سنگین !

غمی سنگین میانه سینه دارم
که درمانش به نزد یار دارم

اگر درمان کند شاید نمیرم
ولی گر نکند حتما بمیرم

ز درد دوری اش هر دم بسوزم
ولی افسوس او هرگز مسوزد

نمی دانم چرا با من نباشد؟
یه دل این دلم هرگز مباشد ؟

ولی دانم که گر بیند اسیرم
مخواهد زینکه که آرامش کند دل اسیرم

بدو گفتم یارا جز تو من هرگز مخواهم
به من گفتا که مجنونا تو را هرگز مخواهم

در این مدت که من مجنون او باشم
مگفتا با دل خویش که من هم لیلی اش باشم

نمیدانم چرا رسم این دنیا چنین است
ولی دانکم که هر چه هست عشق این است

به هر صورت بباید کرد صبری
که گر او را بخواهم بشاید این چنین صبری

به دستان خدا بینم درمان مشکل خویش
که هرچه نیک باشد آید از سویش به سوی این دل ریش

خدایا پس چنان کن سر انجام این کار
تو خوشنود باشی و من راضی بدین کار

 شعری از امین خان(مدیر گروه دلنویسان ایرانی)

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:32  توسط مريم  | 

زندگی مانند غروب خورشید است وقتی که خورشید در اینجا غروب می کنه

 در جای دیگه ای طلوع می کنه در واقع خورشید هیچ وقت غروب نمی کنه

به همین ترتیب عشق هم فقط یه توهم ظاهری چیزی نیست

انچه در این دنیا به عنوان عشق تلقی می شه

تو دنیای دیگه غم عشق و زندگی است .

 

زیرا زندگی نهایتی ندارد………

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:44  توسط مريم  | 

زندگی فرصت بس کوتاهی است تا بدانیم که

مرگ اخرین نقطه پرواز پرستوها نیست مرگ هم حادثه ای است مثل افتادن برگ

 تا بدانیم که پس از خواب زمستانی

خاک نفس سبز بهاری جاری است …..

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:38  توسط مريم  | 

هفت شهر عشق:

شهر اول:نگاه و دلربایی

شهر دوم:دیدار و آشنایی

شهر سوم:روزهای شیرین و طلایی

شهر چهارم:بهانه و فکر جدایی

شهر پنجم:بی وفایی،بی خیالی

شهر ششم:دوری و بی اعتنایی

شهر هفتم:اشک و آه و تنهایی

 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1388ساعت 13:6  توسط مريم  | 

 
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا! نعوذ بالله
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟
خداوندا!؟
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟
خداوندا!؟
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

+ نوشته شده در  دهم تیر 1388ساعت 13:17  توسط مريم  | 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

      خنده واسه هميشه از لبـام رفت

       رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت


+ نوشته شده در  هفتم تیر 1388ساعت 12:49  توسط مريم  |